|
تنها تو را ستودم / انسان ستودمت که بدانند مردمان محبوب من بسان خدایان ستودنیست
|
دلم برای نت تنگ شده بود . دوست داشتم زودتر ازینا می یومدم ولی ....... . بعد از مدتها فرصتی پیش اومد تا دوباره به این دنیای مجازی دوست داشتنی بیام .
خجالت می کشم بگم که ۱۹ خرداد تولد من هست . گفتم الان دوستان میگن بد عادت شده یا برای تولد خودش می یاد یا همسرش یا سالگرد ازدواج و مسائل اینچنینی !! پس دیگه نمیگم تولد نزدیکه ![]()
دیروز مطلبی تو یکی از روزنامه ها خودنم که بسیار متاسف شدم و تصمیم گرفتم برای اولین بار هم که شده در مورد مسایل اجتماعی هر چند بصورت اختصار صحبت کنم . دمدمای انتخابات ریاست جمهوری هست . اخه ماها کی میخوایم یاد بگیریم که با تو هین و افترا بستن به دیگران چیزی عایدمون نمیشه . ممکنه بتونیم چندتا رای بیشتر بدست بیاریم اما اخلاقیات رو می خوایم چی کار کنیم ؟! همسر یکی از اعضای بسیار فعال دولت به رنگ سبز که سمبل جناب اقای مهندس میر حسین موسوی شده توهین کردند و گفتن رنگ سبز منو یاد لجن میندازه . اخ که ادم چی بگه ؟!! چرا ادمی مثل ایشون بخودش جرات میده تا از نام پدر و همسرش سواستفاده کنه و هر توهینی رو که می خواد بزبون می یاره ؟! هر چند بقول یکی از علما ایشون اصلاح ناپذیرند . خوب حدس زدین منظور من خانم فاطمه رجبی همسر اقای الهام هست .بعد روزنامه همشهری در مقاله ای به رفتن اقای کروبی به دانشگاه امیر کبیر اشاره میکنه که ایشون اجازه سخنرانی تو ی اون روز خاص رو نداشتن و قرار ایشون برای ۱۶ خرداد بوده . در ادامه نویسنده گفته که با کمک دانشجویان درهای دانشگاه باز شد و ایشون در نمازخانه دانشگاه به اجرای سخنرانیشون پرداختند . بنظر شما کار اقای کروبی زشت تره یا خانم رجبی ؟ که هر چی از دهنشون می یاد بزبون می یارن ؟
در اسمان زندگی خویش جستجوگر ستاره ای بودیم بالاتر از تمامی ستارگان
بدرخشندگی خورشید و بپاکی دریا و یافتیم انچه را که می خواستیم
پس تو ای خوب در بزم اسمانی این دو ستاره بدرخش
چه شبی بود اون شب . اون شبی که من و تو ستاره های مجلسی بودیم که گرد هم جمع شده بودن تا همراه من و تو این شروع عاشقانه رو جشن بگیرن . بیاد اون شب / امشب عاشقانه نگات می کنم تا یک بار دیگه اعتراف می کنم : من تو را از زمین تا کهکشانها * از زمین تا اسمانها * بالاتر از ابر * برتر از من دوست دارم . اون روز عزیز دوست داشتم زودتر بیام و ببینمت وقتی هم که دیدمت خودم رو از یاد بردم . حالا دیگه مال منی / دیگه و دیگه و بازم دیگه مال منی رو یادت می یاد ؟ باز هم الان بهت میگم همه اون حرفایی رو که اون شب بهت گفتم . می خوام اعتراف کنم و بگم بیشتر و عاشقانه تر از اون روزا می پرستمت . امشب یاد اون شب رو گرامی می داریم و بیاد اون شب و بسلامتی همدیگه جام بدست می گیریم .
سرت گرم و دلت خوش باد
نه به اون موقع ها که هر رور می یومدم و وبلاگم رو سر می زدم نه به اینکه دیگه ..... . هنوز ار حال و هوای مسافرت بیرون نیومدم . اخ چه کیفی داره برای یه مدت کوتاه قید همه چیز رو بزنی بری یه جای دور . یه جایی که فارغ باشی از هر چی فکر و خیاله . ریلکس ریلکس .
اصلا حوصله مسافرت رو نداشتم . ولی رفتم . وقتی هم که رفتم دیگه دوست نداشتم برگردم . اونقدر خوش گذشت که حاضر بودم شبانه روز تو ویلا تنها باشم و دیگه برنگردم تهران .
مثل سال گذشته 9 شهریور بروجرد بودم . تولد شهرام هم اونجا برگزار شد . منتها با یه سانسوراتی نسبت به سال گذشته ( به پست قبل توجه فرمایید ) . خوب بود ولی لطف و صفای سال گذشته رو نداشت . طبق معمول افتادیم هم زحمت . ( قهقهه ) .
گل به یک هفته فرو می ریزد
سنگ می فرساید
ادمی می میرد
نام را گردش ایام مدام
زیر خاکستر فراموشی می پوشاند
اما ! نام تـــــــــو را عـــشــــق تــــــــو را
هر چه زمان می گذرد
تازه تر با طراوت تر گویا تر
رونق و لطف دگر می گیرد
پس فردا کار جدیدم تو شاخه جدیدی شروع میشه . از زبان پریدم به حسابداری . نمی دونم چی میشه ؟! پروژه جدید شروع شده . تا ببینم پروژه بعدی چی میشه!!!


مرگ من روزی فرا خواهد رسید
روزی از این تلخ و شیرین روزها
روز پوچی همچو روزان دگر
سایه ای زامروزها / دیروزها
حس و حال درست و حسابی ندارم . شما حساب کن تا اخرین لحظات زندگی یه نفر که داره جون میده بالای سرش باشی . بعدش اون شخص فوت کنه و اون لحظات تو ذهنت باقی بمونه . چی میشه ! مدام این عکسا رو می بینم و یاد اون لحظات می افتم . من که از مرگ می ترسم . این حرفا رو هم قبول ندارم که میگن مرگ ترس نداره . از هفته گذشته تا بحال فکرم خیلی مغشوشه . اعصاب رو که دیگه نگو . با اینحال باورم نشده و مدام فکر می کنم قصه ای بیش نبوده .
حقیقتش دوست داشتم ۱۹ خرداد مصادف با سالروز تولدم بیام و اپ کنم که متاسفانه جایی بودم که به نت دسترسی نداشتم .حیف شد !تولدم هم اونجا مبارک شد . دیگه هم شعرای سال گذشته چند دف تکرار رو هم به این مناسبت کپی برداری نمی کنم . ( چشمک ) . فقط اس ام اس یکی از دوستان رو که بهمین مناسبت بدستم رسید جایگزینش می کنم .
روزی که تو بدنیا اومدی هوا ابری بوداما بارون نمی یومد
فرشته ها داشتن گریه می کردنچون یکیشون گم شده بود
لیلا جون تولدت مبارک
موقع تعطیلات اصلا حال و حس رفتن به بروجرد رو نداشتم ولی بنا به خواسته شهرام با اون راهی وطن شدم . نه به اون که نمی رفتم و نه به اون که اصلا دوست نداشتم برگردم بیام تهران . ازون روز اول تا اون روز اخر هم ویلا بودیم . خیلی خوش گذشت . کاشکی کلاسای من شروع نشده بودن تا بازم می رفتم . بی خیال . فعلا که دوستان سخت مشغول برنامه ریزی برای شمال هستند . یه مسافرت دسته جمعی مثل پارسال .
۱۳ / ۱ / ۸۷
ویلا / بروجرد




اینروزا کارم یکم سبک تر شده . حوصلم خیلی سر میره و خیلی هم تنبل شدم . بقول شهرام باید بیل اندازم زیر پام تا شاید / مگر یه تکونی بخودم بدم . دوست داشتم زودتر ازینا بیام اما .... .
عید امسال بالاخره تهدیدهای من اثر کرد ( خنده و غرور ) . حالا به هر ترتیب راضی شد که حداقل سال تحویلی خونه خودمون باشیم . بعد از سال تحویل هم رفتیم بروجرد . خدارو شکر خوش گذشت . فقط یه ادم احمق داشت یه چند روزی رو اعصابمون راه رفت . سیزده هم عالی . مثل همیشه رفتیم ویلامون تو گلدشت . جمعمون هم جمع بود . انشاا...دفعه بعد حتما عکسای سیزده رو تو وب میذارم .
این پاریس کوچولوی خوشگل ما بسیار خوش اب و هواست . مخصوصا اردیبهشت ماهش . توصیه میکنم یسر حتی اگه برای دیدن این سمار شده اونجا برین . پشیمون نمیشین .
سید احمد حجتی شاعر لهجه سرای بروجرد
افسوس هیچم !
اگر روزی معلم می شدم تنها کتاب عشق را تدریس می کردم / الفبای محبت را برای مشقشان تکلیف میکردم / و یک لبخند را هر روز بین بچه ها تقسیم میکردم / و میگفتم که دفترهایشان را پرکنند از واژه انسان
اگر معمار می بودم برای کوچه معشوقه طرحی تازه بی دیوار می دادم / که زین پس رهگذر با خاطری اسوده سر از ان برون ارد
و یا نقاش اگر بودم دو چشم فتنه انگیزش چنان تصویر می کردم / که هر کس نقش ان می دید / این حق را بمن می داد تا دیوانه اش باشم
اگر کارم قضاوت بود می گفتم که طومار جفا در هم فرو پیچند و بنیادش براندازند
و یا شاعر اگر بودم شب یلدا برای زلف یارم شعرهای تازه می گفتم
وگر پیکر تراش ماهری بودم نظیر پیکرش از سنگ مرمر می تراشیدم / ونوس دیگری را خلق می کردم / ولی افسوس هیچم / بی هنر درمانده ای گم کرده راهم / نیستم / اوخ نمی دانم کی ام یا کیستم !

چند روزه که خیلی هوایی شدم . یاد گذشته ها بیش از پیش افتادم . راستش چند روز پیش که دفتر خاطراتم رو مرور می کردم که به جمعه ۲۵ بهمن ۸۳ رسیدم . تو اون صفحه یادداشت کرده بودم که چند روز قبلش که احتمالا ۲۰ یا ۲۱ بهمن ماه میشده یکی از دوستانم بنام نوشین رحمتیان که هم دانشکده ای من بودند بهمراه خواهرش و پدرش و مادرش در کرمانشاه بقتل رسیدند . پدر نوشین قاضی بودند که بر خلاف رویه گذشته یک پرونده مهم زمین خواری رو به ایشون میدن که بررسی کنه . در همین راستا چند نفر رو زندانی می کنه و با توجه به اینکه به اخطار های پیاپی اونها توجهه نمیکنه / ناجوانمردانه نصف شب بخونه اونا میریزن و به طرز بسیار فجیعی نوشین و خونوادش بقتل میرسن . اخرش هم متوجه نشدم که بالاخره سرانجام قاتلین اونا چی شد . دوستان کرمانشاهی اگه اطلاعی دارین لطفا منو هم در جریان بذارین .
تو دوران دانشجویی یه دوست خیلی صمیمی داشتم بنام زینب محمدی که بعدا ازدواج کرد و به ایلام رفت . نمی دونم چی شد که یکدفعه رفت و دیگه غیبیش زد . دیشب خواب مادرش رو دیدم . با مژگان امروز صبح تماس گرفتم و بهش گفتم . حالا قرار هست وقتی رفت خرم اباد به خونه اشون سری بزنه و ازونجا کسب اطلاع کنه .خیلی نگرانشم . خدا کنه هر جا که هست صحیح و سالم باشه و ما هم خبری از سلامتیش بدست بیاریم .
اگه دانشجو هستین / امیدوارم قدر این روزای خوب و دوست داشتنی رو بدونین چون بعدا حسرت این روزها رو قطعا خواهید خورد .خیلی وقتا میگم کاشکی میشد حتی برای یک روز هم که شده به اون دوران برگردم .
یکشنبه ۱۲ اسفند :
چهارشنبه گذشته یک مسافرت غیر منتظره رفتم . خیلی دوست داشتم دو روز تعطیلی رو یجایی بریم / ولی متاسفانه شهرام نمی تونست بیاد و بمن اصرار داشت که تو دوست داری برو . منم که دلم نمی یومد اونو تنها بذارم . تا اینکه چهارشنبه ظهر باهام تماس گرفت حالا که دوست داری میریم . تو اون لحظه احساس کردم که چقدر دلم برا مامان تنگ شده . یه سر رفتیم بروجرد سری به مامانش اینا زدیم و بعدش هم رفتیم خرم اباد سری به مامانم اینا زدیم ( لبخند ) .خرم اباد هم که جمعمون جمع بود .خیلی خوش گذشت . خدایا شکرت


نگاهت می کنم . نمی دونم چرا هیچوقت از سیمای تو سیر نمیشم . انگار که تمامی اجزای صورتت دارن با من حرف میزنن . چشمات محشرن . برای من بازگو کننده حرفای گفته و نگفته ای هستند که درکشون حس زیبایی در اعماق وجودم فراهم می کند . نمی دونستم و فکر هم نمی کردم که روزی بیاد که اینقدر بهت وابسته بشم . هر روز / روز عشق و محبت است و لنتاین هم سمبلی برای این مهرورزی هایمان . روزمون مبارک .
دیشب باز هم بهش یاد اوری کردم که چهارشنبه یادش نره . بعد از کلی فکر کردن گفت : مگه ۱۹ بهمن ولنتاین نبوده ؟ ( خشم و خنده ) . گفتم : نه بابا کجای کاری ! تازه پس فردا ولنتاین هستش . بهش گفتم : باید بمناسبت این روز برام عروسک بخری . ولی اون منو مسخره کرد .
بعلت اینکه سال گذشته نیز در همین ایام سرگذشت ولنتاین رو بازگو کردم از گفتم دوباره اون معذورم . برای کسب اطلاع بیشتر به پست سال قبل مراجعه کنید . ( تنبلی ) . وقتی که دیشب کامنت های سال گذشته دوستان رو مطالعه می کردم یه مقدار ناراحت شدم . اخه بعضی دوستان با نگاهی بدبینانه به این روز نگاه کرده بودند . بنظر شما موردی داره که اینروز رو همپای کشورهای دیگه جشن بگیریم ؟ یا حتما سمبل ما برای این روز باید یک ایرانی باشه ؟

۴ ماه گذشت .
مهرماه که رفتم قصدم این بود که برای دهم ابان که اولین سالگرد ازدواجم بود با کلی عکس برگردم . اما نشد .
۲۶ اذرماه هم یک عزیزی رو از دست دادم . اونقدر دپرس شدم که نه اینترنت برام معنا نداشت و نه هیچ چیز دیگه ای / حتی سالگرد نامزدی که نهم دی ماه بود و براش کلی تدارک دیده بودم . الان یه چند روزی میشه که بهتر شدم . اومدم تا اولین قدم رو بعد از مدت ها بردارم . حرف خاصی هم موجود نیست . همین .
۹ بهمن ماه : بعد از مدتها بالاخره تونستم از تهران و بعضی ها دل بکنم و بیام به خونواده ام سری بزنم . باید تو تاریخ ثبت بشه . یاد اونروزا بخیر

پرواز کن ! پرواز کن ! بال کوچک
دوست داشتنی من / پرستوی من
دوردستها برو / با ارامش برو
بله اینجا کسی نیست که از تو مراقبت کند
به اسمانها بپیوند
ما و زمین را بحال خود واگذار و برو نازنین !
رخت بدبختی را برکن
دنیایت را عوض کن
پرواز کن ! پرواز کن خواهر کوچک
فرشته من پرواز کن/ درد من
از قفس رها شو و ما را ترک کن
تا اینکه رنجهایت فروکش کندنازنین
بعد از چند روزکه رفته امروز عصر بر میگرده . نزدیک ظهر زنگ زده و میگه : می بینم که حوصلت سر رفته . دلتنگی هاشو بپای منم مینویسه !( خنده ) .یاد این ترانه افتادم که : لحظه دیدار نزدیک است....باز میلرزد دلم دستم....باز گویی در جهان دیگری هستم و....... . اون موقع ها منظورم دوران عقده که خام بودیم دمدمای اومدنش این اهنگ رو میذاشتم . ( خنده ) .
سیامک خان که پی ام خصوصی داده بودین . وبلاگی بنام سنگ صبور رو بیاد نیاوردم. اذر ۸۴هنوز مجرد بودم . و هر چند که لازم نمی بینم ولی خوبه اینو بدونین که نظریه تون در مورد زندگی من بکل اشتباست . در ضمن معتقدم که ادما باید روراست باشن و این جرئت رو داشته باشن که با نام حقیقیشون بیان و کامنت بدن . نه...... .