|
تنها تو را ستودم / انسان ستودمت که بدانند مردمان محبوب من بسان خدایان ستودنیست
|


دوست دارم در کنارم باشی
در شب تنهایی تو یارم باشی
دوست دارم سر به بالینت نهم
مست و ویران نگاه تو شوم
دوست دارم لبانت را بوسه زنم
شیرینی عشقم را به تو هدیه دهم
دوست دارم با تو باشم دم به دم
در روزهای شادی و غم
دوست دارم به یادم باشی
مثل من عاشق و رامم باشی
دوست دارم حس کنم آغوش تو
گرمی آن عشق جان سوز تو
حس خوب و دلپذیری هستش . مدام تو این فکرم پنج سال قبل تو این موقع الان کجا بودم ؟ الان چی میکردم ؟ میخواستم کجا برم ؟ آرایشگاه دیر نشه ؟ قشنگ میشم ؟ نکنه دیر بیاد سراغم ؟ عکسا و فیلم خوب میشن ؟و .....
پنج سال گذشت و باز حس لطیف اون روزا سراغ من اومده . هرچند نمیتونم استرس اونروزا رو هم فراموش کنم ولی استرسش هم غیر قابل رد هستش .
بیشتر دوست دارم سکوت کنم و یاد و خاطره اونروزا رو زنده کنم .
پس به احترام و یاد اونروزا و لحظات خوب ...............
دو سال و نیمی شده بود که من اینترنت درست و حسابی نداشتم . دایل آپ جوابگوی من نبود . ای دی اس ال هم که نمی تونستم داشته باشم . تا اینکه بالاخره من وایمکس دار شدم . ازین به بعد هستم . خیلی سخت بود انتخاب این پست . ولی باز ترجیح دادم بازم سراغ جبران برم تا چیز دیگه ای بنویسم ..
امشب باید خیلی فکر کنم . کار تازه ای بمن پیشنهاد شده . می ترسم و دلم خیلی شور میزنه . نمی دونم میخوام چی کنم . یجورایی خوبه . یجورایی هم خوب نیست .شهرام هم میگه خودت میدونی و چیزی نمیگه .تصمیم گیری هم برای من خیلی مشگل .
آنها دیوانه ام می پندارند / زیرا من روزهایم را به طلا نمی فروشم . من آنها را دیوانه می پندارم زیرا می پندارند می توانند روزهایم را با طلا بخرند .
روزی مردی بر سفره ام نشست / نانم را خورد و شرابم را نوشید و سپس خندید و رفت . او بار دیگر نزدم آمد و تقاضای نان و شراب کرد و من ندادمش . فرشتگان بر من خندیدند و رفتند .
دیوانه نیز جان و دل موسیقیایی دارد / فقط اینکه با سازی می نوازد که قدری از کوک خارج شده است .
روح ما گلی ست لطیف و در معرض طوفان سرنوشت . روح ما در نسیم صبحگاهی می لرزد و با بارش باران آسمانی عشق سر فرود می آورد .
دوست دارم زندگیم برای همیشه اشکی و لبخندی باقی بماند . اشک هایی که قلبم را می شویند و رازهای زندگیم را برایم آشکار می کنند و لبخندهایی که مرا به همنوعانم نزدیک تر می سازند .
جبران خلیل جبران
می شنوم می شنوم آشناست
موسیقی چشم تو تو در گوش من
موج نگاه تو هماواز ناز
ریخت چو مهتاب در آغوش من
می شنوم در نگه گرم توست
گم شده گلبانگ بهشت امید
این همه گشتم من و دلخواه من
در نگه گرم تو می آرمید
زمزمه شعر نگاه تو را
می شنوم با دل و جان آشناست
اشک زلال غزل حافظ است
نغمه مرغان بهشتی نواست
می شنوم در نگه گرم توست
نغمه آن شاهد رویا نشین
باز زگلبانگ تو سر می کشد
شعله این آرزوی آتشین
موسیقی چشم تو گویاتر است
از لب پرناله و آواز من
وه که تو هم گر بتوانی شنید
زین نگه نغمه سرا راز من
خوشحالم . خیلی خیلی هم خوشحالم . ازینکه ۴ ساله شدیم . بقول دکتر خوش رور کلینیکمون انشاا... ۴۰ ساله شویم { خنده } . با این حال دوست دارم خیلی زیاد . امروز شاد بودم . کلی با بچه ها شرکت خندیدیم . اخرش هم گفتن الا و بلا باید شیرینی بخری . الان هم میخوام برم برات کادو بخرم . حالا چی بگیرمش رو نمی دونم هنوز . تو رو که میدونم یعنی حدس میزنم میخوای بیفتی زحمت و چی برام بگیری . با خودم هم قرار گذاشتم که شام منو ببری فرحزاد . بعدش هم بوق بوق بوق که عروس داره می یاد . برین کنار عروس ناز داره می یاد . { بی جنبه گری } . بعدش هم تو برای من میخونی که لیلای من .... دریای من .....هر لحظه در رویای من { سیر کردن در رویاها }
شروع دوباره من با چه مشکلاتی روبرو شد ! مخواستم جبران این چند ماه رو کنم و چند تا عکس قشنگ براتون بذارم که با استناد به قانون جرايم رايانه ای , دسترسی به سایت مورد نظر امکان پذیر نمی باشد روبرو شدم . مسخره امیز شده همه چیز . یادم رفت اصلا میخوام چی بگم !!
تقریبا دو سالی میشد که توی خونه با شبکه کار نمیکردم . باهاش هم کنار اومده بودم . هرچند که گاهی اوقات جای خالیش رو حس میکردم ( بنا به دلایلی ) ( خنده ) اما دوباره ( بنا به دلایلی ) ( خنده ) مجبور شدم . باور نکنید .
دلم برای مامانی تنگ شده خیلی زیاد . یادش بخیر دوران مجردی ! ماه رمضون که می یومد موقع افطار ........... . الان که اصلا حوصله درست کردن آش و حلوا و مشکوفی و فرنی و شیربرنج که هیچ / حوصله درست کردن یه صفره افطاری مختصر رو هم ندارم . هر چی بیاد دم دستم میخورم . سالهای قبل بیشتر به این قضیه رسیدگی میکردم . الان در نهایت چند لیوان آب و یه لیوان آب میوه . شهرام که روزه نمی تونه بگیره و منم این حس رو ندارم که تنهایی بخوام هم شام درست کنم و هم افطاری
ولنتاین مبارک
میدونم الان میخوای بری بیرون و مثلا من خودمو زدم به اون راه و مثلا میخوای بری و برام گل سرخ و شوکولات و خرس قلبی برام بگیری .... ولی همینجوری هم قبولت دارم .... دوست دارم .... خدا کنه همیشه همیجوری که الان هست دوستت داشته باشم و تو هم منو بیشتر ازین چیزی که هست ....بذار حالا یکبار از طرف تو طرف من بیاد ( لبخند ) ولی پاشو تر خدا زودتر اینکار رو انجام بده ( تعجب ) ( همرا با انکار )
دلم برای وبلاگم تنگ شده یود .... عجب روزایی قدیم مدیما داشتیم ... عجب حالی می بردیم .... الان هم که ماشاا... هزار ماشاا... بدلیل مشکلات عدیده زندگی وقت زیادب برای نت نداریم چه برسه به وبلاگ.... یاد اون روزا بخیر
پدر و مادر نقطه ارامش زندگی ما ها هستند .... زندگی در کنار اونا چه لطف و صفایی داره ....بازگشت به کودکی ....
چند روزی میشه اومدم ولایت سر به خانوادم بزنم .... البته قبل ازون رفتیم ولایت همسر تا خودمونو نشونی بدیم و بیایم اینجا .....خیلی کیف داره ... با اینکه تهران رو خیلی دوست دارم و نمی تونم جایی بجز تهران زندگی کنم ولی همین که پامو از تهران میذارم بیرون یعنی اینکه دارم ارامش رو تجربه می کنم ....
تقدیم به روح نازنین بهترین دوستم : مژگان آزاد پرور
خدایا کمکم کن ! خدایا بدادم برس !
مژگان عزیزم ! مهربونم ! دیشب بازم زنگ زدم خونتون کسی نبود گوشی رو برداره . شهرام می گفت : شاید خطشون مورد پیدا کرده . دلم شور میزد . موبایلت رو گرفتم مثل این چند مدت اخیر خاموش بود .
اخ دختر نگفتی که ناسلامتی یه دوست داری که نگرانت میشه ؟
گفتم زنگ بزنم بروجرد و احوالت رو از مامانت بپرسم . اخ دستم بشکنه .کاشکی این کار رو نمی کردم .به مادرت گفتم یه مدتیه از تو بی خبرم . گفتم نگرانش شدم . گفتم جواب تلفنامو نمیده . گفت : میخوام یه چیزی بگم ولی ناراحت میشی . دنیا رو سرم ریخت .ولی خداییش اولش بخودم گفتم اتفاقی برای شوهرت افتاده . نمی تونستم حدس بزنم و نمی خواستم حدس بزنم که .................. .
دوباره برات مسیج زدم . به امیدی واهی که شاید بهم دروغ گفته باشن . به امیدی که شاید شوخی تلخی بیش نبوده . ترخدا ! ترا به جان نیمای عزیزت ! ترا به بجون همسرت برام مسیج بزن . بهم بگو همه این حرفا دروغه .
من و تو قرارایی با هم گذاشته بودیم . یادت رفته مگه ؟
اخرین بار که باهات حرف زدم گفتی داری میری عروسی . اخ خدا چقدر خندیدم . نمیدونستم اخرین باریه که................ .
اخرین بار اخرین بار
اخرین لحظه تلخ دیدار
سربسر پوچ دیدم جهان را
یادته در مورد چای در سر کلاس ادبیات ۱ چقدر حال کردیم و اونروز چقدر بهش خندیدیم ؟ قبل ازینکه دیشب به مامانت زنگ بزنم داشتم از معرفت و مرامت برای شهرام تعریف میکردم . نمی دونستم اونقدربی معرفت و بی مرام شدی که منو برای همیشه تنها گذاشتی !!
دیگه داری کم کم عصبانیم میکنی . جون مادرت / جون نیمای گلت و جون همسرت بهم زنگ بزن . برام مسیج بفرست و بگو همه این حرفا دروغ محضه حتی اگه پیامکت از دیار باقی بوده باشه .
مژگان تو بیست روزه که رفتی و من تازه دیشب فهمیدم . خاک بر سرم . فکر منو کن که از دوستای دانشگاه ارتباطم تنها با تو بود .
بمیرم الهی تو اون لحظه چه دردی کشیدی
دارم دق می کنم
تحمل ندارم
دیگه خسته شدم
دارم کم می یارم
دلم تنگ شده و نا ندارم
همش فکر توام
همش بیقرارم
دیگه اشکی برام نمونده که بخوام
برات گریه کنم فدای دو چشات
دلم داره واسه تو پرپر میزنه
تو رفتی و هنوز خیالت با منه
از صبح تا بحال صدها بار و صدها بار این اهنگ رو گذاشتم . داره جیگرم کباب میشه . دارم میسوزم و میسوزم . دارم اب میشم . مژی ! قربونت برم ! جون همه کسایی که دوست داشتی بهم زنگ بزن / اصلا نمی خواد مسیج بفرست . فقط و فقط بگو که سالمی . قول شرف میدم که دیگه باهات شوخی نکنم .
ای خداااااااااااااااااااااااااااااا
یکی بداد من برسه
یکی کمکم کنه
بدبخت شدم فقط همین . چون صمیمی ترین ، با محبت ترین ، با مرام ترین دوستمو از دست دادم . بیست روزی میشه و من تازه فهمیدم .
چهارشنبه بخاطر تو رفتم بروجرد . رفتم خونتون و به مامان اینا سر زدم . مامانت داره دق میکنه . بابات رو که دیگه نگو .نیما رو هم دیدم .
پنجشنبه بهمراه شهرام اومدیم سر خاکت . باورم نمیشد که این جا و درون این قبر تو آرمیدی . نیما هم بغل بابات بود . دلم مخصوصا برای نیما سوخت . مادرت می گفت وقتی توی تصادف تو ازبین رفتی و اقا سعید رو برای معالجه بردن و هیشکی پهلوی مژگان نبود . نیما رو اوردن و کنار تو گذاشتن .
اتفاقات بسیار ناخوشایندی اینروزها در سطح ایران ما مخصوصا در تهران افتاده که تا از نزدیک نباشی و ببینی باورش سخت و غیر ممکنه . صحنه هایی بسیار متاثر کننده که دل هر بیننده ای رو به درد می اره . یکشنبه ای رو بیاد می یارم که در تخت طاووس عابری بودم بی گناه و [....] چجور گاز اشک اور جلوی پای من انداختند و بعدش چی شد . اونروی رو بیاد می یارم که حدفاصل فاطمی و یوسف اباد چجور [....] که افراد بسیار جوونی هم بینشون بود فریاد می زدند بزنید . بزنید تا جایی که می تونید محکمتر بزنید .روزهایی رو یاد می یارم که چجور تی وی خودمون برام ازار دهنده شده بود با انکه هنوز هم هست و من وقتی از سر کار بر می گردم فقط و فقط بیننده تی وی فارسی امریکا و انگلیس بودم و هستم . روزهایی رو بیاد می یارم که با دیدن عکس ها و فیلم های ارسالی خودمون بهانه ای برای دردهای پنهان خودم داشتم . اونروزی رو بیاد می یارم که یک پیرزن رو سر کوچمون چجور زدن و اخری به جدول کوبوندش و رفتن . اونروزهایی رو بیاد می یارم که از ترس [....] نمی تونستم تو شرکت بگم : من رای دادم به شخصی که بعدها از طرف [....] مرتد و کافر و از خدا بی خبر و .... شناخته شد . [....] و .........
به همسرم گفتم و الان بشما میگم ناراحتم ازینکه ایرانی ام . ازینکه [....] هستم . مگه ماها همه ایرانی نیستیم ؟ چرا یک عده خودشونو رو صاحب وجب به وجب خاک این مملکت و صاحب همه حق و حقوق ما می دونن ؟ و همه [....][....][....][....][....] .خواه نا خواه خیلی از ماها ناخواسته وارد عرصه سیاست شدیم . خدا ختم بخیر کنه انشاا... .
چند روزی هست برای استراحت برگشتم به پاریس کوچولوی دوست داشتنی خودم . قید کار رو هم زدم تا چند روز نفس بکشم . مرخصی هم نگرفتم . [....] .
[....] برگرفته از روزنامه اعتماد ملی می باشد .
دلم برای نت تنگ شده بود . دوست داشتم زودتر ازینا می یومدم ولی ....... . بعد از مدتها فرصتی پیش اومد تا دوباره به این دنیای مجازی دوست داشتنی بیام .
خجالت می کشم بگم که ۱۹ خرداد تولد من هست . گفتم الان دوستان میگن بد عادت شده یا برای تولد خودش می یاد یا همسرش یا سالگرد ازدواج و مسائل اینچنینی !! پس دیگه نمیگم تولد نزدیکه ![]()
دیروز مطلبی تو یکی از روزنامه ها خودنم که بسیار متاسف شدم و تصمیم گرفتم برای اولین بار هم که شده در مورد مسایل اجتماعی هر چند بصورت اختصار صحبت کنم . دمدمای انتخابات ریاست جمهوری هست . اخه ماها کی میخوایم یاد بگیریم که با تو هین و افترا بستن به دیگران چیزی عایدمون نمیشه . ممکنه بتونیم چندتا رای بیشتر بدست بیاریم اما اخلاقیات رو می خوایم چی کار کنیم ؟! همسر یکی از اعضای بسیار فعال دولت به رنگ سبز که سمبل جناب اقای مهندس میر حسین موسوی شده توهین کردند و گفتن رنگ سبز منو یاد لجن میندازه . اخ که ادم چی بگه ؟!! چرا ادمی مثل ایشون بخودش جرات میده تا از نام پدر و همسرش سواستفاده کنه و هر توهینی رو که می خواد بزبون می یاره ؟! هر چند بقول یکی از علما ایشون اصلاح ناپذیرند . خوب حدس زدین منظور من خانم فاطمه رجبی همسر اقای الهام هست .بعد روزنامه همشهری در مقاله ای به رفتن اقای کروبی به دانشگاه امیر کبیر اشاره میکنه که ایشون اجازه سخنرانی تو ی اون روز خاص رو نداشتن و قرار ایشون برای ۱۶ خرداد بوده . در ادامه نویسنده گفته که با کمک دانشجویان درهای دانشگاه باز شد و ایشون در نمازخانه دانشگاه به اجرای سخنرانیشون پرداختند . بنظر شما کار اقای کروبی زشت تره یا خانم رجبی ؟ که هر چی از دهنشون می یاد بزبون می یارن ؟
در اسمان زندگی خویش جستجوگر ستاره ای بودیم بالاتر از تمامی ستارگان
بدرخشندگی خورشید و بپاکی دریا و یافتیم انچه را که می خواستیم
پس تو ای خوب در بزم اسمانی این دو ستاره بدرخش
چه شبی بود اون شب . اون شبی که من و تو ستاره های مجلسی بودیم که گرد هم جمع شده بودن تا همراه من و تو این شروع عاشقانه رو جشن بگیرن . بیاد اون شب / امشب عاشقانه نگات می کنم تا یک بار دیگه اعتراف می کنم : من تو را از زمین تا کهکشانها * از زمین تا اسمانها * بالاتر از ابر * برتر از من دوست دارم . اون روز عزیز دوست داشتم زودتر بیام و ببینمت وقتی هم که دیدمت خودم رو از یاد بردم . حالا دیگه مال منی / دیگه و دیگه و بازم دیگه مال منی رو یادت می یاد ؟ باز هم الان بهت میگم همه اون حرفایی رو که اون شب بهت گفتم . می خوام اعتراف کنم و بگم بیشتر و عاشقانه تر از اون روزا می پرستمت . امشب یاد اون شب رو گرامی می داریم و بیاد اون شب و بسلامتی همدیگه جام بدست می گیریم .
سرت گرم و دلت خوش باد