|
تنها تو را ستودم / انسان ستودمت که بدانند مردمان محبوب من بسان خدایان ستودنیست
|
انگاه المیترا به سخن در امد و گفت : درباره ازدواج چه می گویی ای استاد ؟
و او پاسخ داد :
شما همراه زاده شدید و تا ابد همراه خواهید بود
هنگامی که بالهای سفید مرگ روزهاتان را پریشان می کند همراه خواهید بود .
اری شما در خاطر خاموش خداوند نیز همراه خواهید بود .
اما در همراهی خود حد فاصل را نگاه دارید و بگذارید بادهای اسمان در میان شما برقص درایند .
به دوستم گفتم :
می بینی که بر بازوان او تکیه داده دیروز بر بازوان من تکیه داده بود
دوستم گفت :
و فردا بر بازوان من
گفتم :
ببین چگونه کنارش نشسته دیروز اینچنین کنار من نشسته بود
گفت :
فردا کنار من
گفتم :
نگاه کن از جام او می نوشد دیروز از جام من می نوشید
گفت :
و فردا از جام من
گفتم :
می بینی چگونه با محبت به او خیره شده و تسلیم اوست
گفت :
فردا بر من خیره خواهد شد
گفتم :
میشنوی نجوای محبتی که بر گوشش می خواند ؟ دیروز این اواز بر گوش من نجوا می شد
گفت :
فردا در گوش های من
..........................................................................................................................................
انگاه گفتم :
چقدر عجیب است
اما دوستم گفت :
زندگی است که مردان ان را می گیرند ..... مرگ است که بر مردان غلبه می کند....
و ابدیت است که همه را در بر می گیرد .