|
تنها تو را ستودم / انسان ستودمت که بدانند مردمان محبوب من بسان خدایان ستودنیست
|
زمانی در شهر باستانی افگار دو مرد زندگی می کردند که با هم بد بودند و دانش یگدیگر رابه چیزی نمی گرفتند . زیرا :
یکی وجود خدایان را انکار می کرد و دیگری به انها اعتقاد داشت .
یک روز ان دو مرد یکدگر را در بازار دیدند و در میان پیروان خود در مورد وجود یا عدم خدایان بحث می کردند . پس از چند ساعت جدل از هم جدا شدند .
ان شب منکر خدایان به معبد رفت و در برابر محراب خود را به خاک افکند و از خدایان التماس کرد که گمراهی گذشته او را ببخشایند .
در همان ساعت ان دانشمند دیگر که به خدایان اعتقاد داشت کتاب های مقدس خود را سوزاند . زیرا که اعتقادش را از دست داده بود .
نویسنده : جبران خلیل جبران
Murdering beauty
I will gaze no more on her bewitching face
Since ruin harbours there in very place
For my enchanted soul alike she drowns
With calms and tempests of her smiles and frown
I will love no more those cruel eyes of hers
Which pleased or angere'd , still are murders
For if she dart like lightining through the air
Her beams of Wrath , she kills me with despair
If she behold me with a pleasing eye
I surfeit with excess of joy and die
زیباروی خونخوار
دیگر بر چهره ی افسونگرش خیره نخواهم گشت
زیرا در هر جای ان مرگ و ویرانی لنگر انداخته است .
زیرا روح افسون شدهام را نیز در
ارامش لبخندها و اخم هایش غرق خواهد کرد .
چه شاد و چه غمگین ۱ عاشق می کشد ! دوست نخواهم داشت .
زیرا اگر همانند اذرخش با پرتو خشم خود
تیر افکند مرا با یاس می کشد .
اگر مرا با چشمان شاد و مهربان بنگرد
ار فرط مسزت و شادی جان خواهم سپرد .
غزل ۴۳ :
چگونه دوستت بدارم ؟ بگذار برشمارم
ترا با ژرفا و پهنا و بلندایی دوست می دارم روحم وقتی از دیده نهان و در پی غایت هستی و کمال مطلوب است بدان می تواند رسید .
ترا تا حد نیاز کاملا ساکت دیروز و در زیر نور خورشید و شمع دوست می دارم .
ترا بی دریغ دوست می دارم به همان سان که ادمیان برای رسیدن بحق جهد می کنند
ترا بی شایبه دوست می دارم به همان سان که ادمیان از ستایش روی بر می گیرند .
ترا با ایمان عهد کودکیم و با شوری دوست می دارم که در روزگار غم های دیرینه ام به کار می اوردم .
ترا با عشقی دوست می دارم که در ان ایام به قدیسین می ورزیدم و ظاهرا ان را از کف نهاده ام
ترا با نفس ها و لبخند ها و سرشک های سراسر عمرم دوست می دارم !
و اگر خدا بخواهد از پس مرگ هم بیش ازین دوستت خواهم داشت .
تقدیم به مهربانترین :
گل به یک هفته فرو می ریزد
سنگ می فرساید
ادمی می میرد
نام را گردش ایام مدام زیر خاکستر فراموشی می سپارد
اما
نام تو را
عشق تو را
تازه تر
روح افزا تر
رونق و لطف دگر می گیرد