تبليغاتX
اخــــــــریــــــــن بـــــــرگ
تنها تو را ستودم / انسان ستودمت که بدانند مردمان محبوب من بسان خدایان ستودنیست
 

وقتی گفتی داری می یای باورم نمیشد  . یه حس عجیب و غریبی تو دلم بوجود اومد که میگفت داره می یاد ولی حیف که بازم میره . باور نمی کردم . یادمه که بهم گفتی : خوشحال نشدی ؟ راستش از خوشحالی مونده بودم که چی بهت بگم . اخه مگه میشه .........  ؟ 

ولی نیومده غصه رفتن منو غصه دار کرد . یک کاهی میشد که رفته بودی  و ندیده بودمت . ۳۱ روزی که بهتره نگم چجوری برای من تموم شد  چون اونوقت متوجه میشی که  نخواستم و یا نتونستم که احساسمو بهت بگم . خلاصه یه حس لطیفی بهم دست داده بود .

وقتی که داشتی می یومدی دلم خیلی شور میزد . کارم این شده بود که مدام تو کوچه سرک بکشم . ولی وقتی که سا یه ات در پشت در ظاهر شد نفس راحتی کشیدم و خیالم راحت شد ازینکه بسلامت رسیدی . وقتی که دیدمت اروم شدم دیگه دلشوره ای نداشتم . این چند روزه هم زمان چقدر زود گذشته !!!تا نگاه ساعت می کنم می بینم که روزم شب و شبم روز شده  . امشب که تصمیم گرفتم نامه جبران رو به ماری بهنگام دعوت از اون بخونش برای پست این هفته بنویسم یاد تو افتادم  و تصمیم گرفتم نامه ای هر چند کوتاه برات بنویسم  .

نمی دونم وقتی نامه ام رو می خونی چه حسی بهت دست میده؟ بهم میگی ؟

 

ماری دلبندم :

به راستی روز رحمت الهی فرا رسیده چون تو به اینجا به این خانه می ایی ! فکر کردم خودم دعوتت کنم اما از شنیدن نه می ترسیدم  . از شارلوت خواهش کردم که این کار را بجای من بکند . بمن گفت : تو پذیرفته ای که در مهمانی من شرکت کنی .

بنابرین درین روزها کارم این بوده که بوضع خانه ام سرو سامان دهم . اثاثیه را مرتب میکنم اما افزون بران اشیای عتیقه ای را که در قلب و ذهن من جای دارند تمیز کرده ام و از درون سایه های کهنی که دیگر نباید منزلگاه انان باشد ازادشان کرده ام .

شاید فراقی که این روزها ناچار به پذیرش انیم خود سودمند باشد زیرا چیزهای بسیار بزرگ را تنها می توان از دور دید .

جبران

+ نوشته شده در  پنجشنبه 14 اردیبهشت1385ساعت 0:32 قبل از ظهر  توسط الیکا ( لیلا )  | 

 

وسترن یونیون

تلگرام

۱۱:۲۸ بامداد ۱۲ اوریل ۱۹۳۱

خلیل جمعه شب در گذشت . قرار است روز دوشنبه او را به بوستون ببریم . به نشانی ۲۸۲خیابان فارست هیلز  بنویسید .

 

به خاطر تمام خوبی هایی که در حق من کرده ای تا ابد خجسته باشی . هر بار که با من سخن می گفتی دردی دلپذیر در قلبم احساس می کردم .

تو مدام چکاد کوهی را بمن نشان می دهی و می گویی : خلیل کی به انجا می رسی ؟ و هر بار که چنین می گویی در پس واژهای تو اوای دیگری را می شنیدم که می گوید : دلم می خواهد خلیل فردا به انجا برسد .

دانستن این که کوه چکادی دارد نیک است . بهتر از ان یقین به این است که محبوب برگزیده دردانه تو انجا را خواهد دید .

زندگی من فقط تجمعی از نواهای موسیقی بود که در قلب تو خنیایی شد . باشد که هماره بتوانیم سراسر تقدس هر دم را زیست کنیم .

سراسر عشق

خلیل

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 6 اردیبهشت1385ساعت 0:19 قبل از ظهر  توسط الیکا ( لیلا )  |