تبليغاتX
اخــــــــریــــــــن بـــــــرگ
تنها تو را ستودم / انسان ستودمت که بدانند مردمان محبوب من بسان خدایان ستودنیست
 

ماری دلبندم شاید سکوتم را درک نمی کنی . اما احساس میکنم تو نیز خاموشی  . این روزهای سکوت من روزهای سکوت تو نیز هستند . بدان و درک کن که بدون تو انجام دادن هر کاری برایم ناممکن هست و من بروح تو در زندگی روزانه ام نیازمندم  .

و......

 

( روز ۱۸ اوریل ماری هسکل درباره سکوت به جبران خلیل جبران چنین نوشته است )

فکر می کنم هرگز وازه های عاشقانه ای را که گفته ام یا وازه های بسیاری را که جرات نکردم بر زبان بیاورم باور نکرده باشی ; شیوه عشق ورزیدن من به تو اینگونه پیچیده است ! اکنون می فهمم که چقدر رنج کشیده ای و چه چه چیزهایی در دور نگه داشتن دیر زمان ما از هم نقش بازی کرده اند .

بخاطر همه ان چیزی که کوشیده ام نابود کنم و بخاطر دردی که بر تو فرو اورده ام مرا ببخش . خلیل دلبندم گویی برای تو نمی نویسم و بدین گونه روزگارم ارام تر است چون تو همیشه کنار منی . 

 

یادت می یاد اونروزی رو که کنار هم نشسته بودیم و من این شعر رو برات خوندم ؟ یادت می یاد چی بهم گفتی ؟ من بهت چی گفتم . روز خیلی خوبی بود . بقول یکی از دوستان عشقولانه بود . تو خودت رو بجای جبران فرض کردی و من خودم رو بجای ماری  ! 

شهرام  دلبندم و لیلای ( الیکا ) دلبندم ............ . چقدر اونروز خوش گذشت  ولی افسوس زود گذشت .

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 30 خرداد1385ساعت 0:35 قبل از ظهر  توسط الیکا ( لیلا )  | 

 

من مرغ اتشم

     می سوزم از شراره این عشق سرکشم

            چون سوخت پیکرم

                    چون شعله های سرکش جانم فرو نشست

                           انگاه باز از دل خاکستر تولد من اغاز می شود

                                  پر باز می کنم    پرواز ی کنم

 

یک سال دیگه هم گذشت  و ۲۸ از راه رسید . احساس خیلی بدی دارم . قدیم قدیما روزای تولدم خیلی خوشحال بودم  اما حالا دیگه نه .احساس پیری می کنم . شما هم روزای تولدتون همین احساس رو دارین ؟ یا فقط منم !

 

کلاس سیری در تاریخ ادبیات (۱)

دوشنبه ۱۸ خرداد ماه

 

مزگان

سالروز شکفتن غنچه وجودت بیانگر تولد خوبی هاست . ارزومندم همیشه تو را در رده های بالای زندگی ببینم  .

بودنت شعر زلال است           تو باید باشی

در دلت عشق وصال است      تو باید باشی

من و تو تا نزداییم غم تنهایی

زندگی بب تو محال است        تو باید باشی

 

مهسا

پریسای عزیزم انشاا... که هزار ساله باشی  . تولدت مبارک

 

مرجان :

پریسا جان تولدت مبارک . امیدوارم که سال خوبی در پیش داشته باشی و هر چه زودتر از دست این دانشگاه خلاص شوی

 

حوری :

پریسا جان  . امیدوارم که سال اینده یک شیرینی بزرگ بزرگ بهم بدی که من تا بحال ندیده باشم که کیک تولدت باشد . حالا من چون میخوام عقده ای نشی یه کو چو لو برات فرانسه مینویسم   parisa  et  Roland 

( شما خودتون این جمله رو جوری ترجمه کنین که معنای تولد مبارکی داشته باشه

 

 

 

 

 

 

 

     

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 19 خرداد1385ساعت 1:19 قبل از ظهر  توسط الیکا ( لیلا )  | 

 

هفته گذشته ازت پرسیدم وقتی من برم دلت برام تنگ میشه ؟ پیش خودت میگی که کاشکی الان هفته پیش بود ؟ اولش که نگفتی ولی بعدش بعد از کلی خواهش های من گفتی که : اگه هفته بعد نمی خواستم بیام این احساس رو داشتم ولی الان امیدوار به هفته اینده هستم که تو اینده ای نزدیک می بینمت . حالا بذار من برات میگم : وقتی داشتم میرفتم کاشان احساس دلتنگی شدیدی داشتم . خیلی دوست داشتم تو هم می تونستی بیای و اون موقع در کنارم باشی ولی خوب نشد دیگه . ترانه های مختلفی هم که حین سفر پخش میشد انگار می خواستن شاهد دیدن اشک چشمای من باشن . تو باغ فیروزی نه حوصله دیدن موزه ها رو داشتم ونه حمام فین رو . تو قمصر هم نه حوصله دیدن ابشار رو داشتم و نه گلاب گیری رو  . بواقع اگه نمی رفتم سنگین تر بودم . ولی همش تقصیر تو بود . تو گفتی برو بهت خوش میگذره . در حالی که اصلا اینجوری ها هم نبود . این چند روز بعد از سفر هم به هر جوری که بود تموم شد و تو اومدی ولی یادت باشه که جواب سوال پست قبلی رو هنوز بمن ندادی .

منتظرم ........

 

دیشب امد پیشم و اتمام حجت کرد

ساعتی با او راه می رفتم

گفت : او        

گفتم

هر چه گفت اخر پذیرفتم

من نمی دانم چه صنعت کرد

و مرا اخر به پایانم با لبی پرخنده دعوت کرد

من نمی دانم چه ها گفتم     هم خوش و خندان هم اشفتم     بعد از ان خفتم

اخوان ثالث

+ نوشته شده در  سه شنبه 2 خرداد1385ساعت 0:35 قبل از ظهر  توسط الیکا ( لیلا )  |