تبليغاتX
اخــــــــریــــــــن بـــــــرگ
تنها تو را ستودم / انسان ستودمت که بدانند مردمان محبوب من بسان خدایان ستودنیست
 

زندگی را در امیدی مرگبار اویخته

اخرین برگی که برشاخ چنار اویخته .

غنچه ها خم کرده; سر افسرده تن بر شاخه ها-

تا چه کس این نازنینان را به دار اویخته ؟

خوشه انگوری از اسیب دستی در گریز

چون چراغ لاله بر طاق مزار اویخته .

تا زمستان راه جوید سوی گورستان باغ;

ناودان قندیل یخ در رهگذار اویخته .

همچو حسرت بهرگان ;بادام بن در گوش خویش

کهربای صمغ را چون گوشوار اویخته.

اسمان بشکسته زرین هودج خورشید را;

چرخ او را در فضایی پرغبار اویخته .

اشک گرمی برسر مزگانم از بهر نثار

پیکر لرزنده را در انتظار اویخته .

باغ شد ویران و سیمین پیچک اندیشه را

در سپیدار خیال نوبهار اویخته .

سیمین بهبهانی

 

   دوستان زیادی از من می پرسیدن چرا اخرین برگ  ؟ نمی دونم ! شاید اخرین برگ قسمت شده باشه که با اخرین برگ بپایان برسه . بقول مامان " الله اعلم " . قصد من از اول انتخاب اخرین برگ نبود  . می خواستم اسامی دیگه ای برای نام وبلاگم داشته باشم که قسمت نشد و جای تموم اون اسامی رو اخرین برگ گرفت . بعد ها هم دلم نیومدکه اسم دیگه ای رو جایگزین  اون کنم .  هر جا که باشم و هر کجا که برم دلم برای اخرین برگ تنگ میشه . چون مدت هاست با اون انس گرفتم . اگه رفتنی شدم دلم برای همه تون تنگ میشه . مطمئنا یه روزی هر چند در اینده ای دور یا نزدیک برمیگردم .

شاید خدا نگه دار

 

 

                    

+ نوشته شده در  سه شنبه 25 مهر1385ساعت 0:40 قبل از ظهر  توسط الیکا ( لیلا )  | 

 

 

گل به گل سنگ به سنگ این دشت

یادگاران تواند

رفته ای اینک و هر سبزه و سنگ

در تمام در و دشت

سوگواران تواند

در دلم ارزوی امدنت می میرد

رفته ای اینک . اما ایا

باز میگردی ؟

چه تمنای محالی دارم

خنده ام می گیرد

حمید مصدق

 

زمان با سرعت هر چه تمامتر در گذره  و من شاید به روزهای اخر حضور در جمع وبلاگی ها نزدیک میشم . خیلی دوست دارم بعد ها هم بتونم بیام و بازم بنویسم . اگه رفتم و دیگه برنگشتم بیاد همه دوستایی که همیشه بیاد من بودند هستم . امیدوارم دوستای خوب من هم هر چند که من نتونستم بیام و اپ بشم هر از چند گاهی بیاد من بیفتند  . حداقلش اینه که می یام و  کامنت های  اونا رو میخونم . تا اون زمان احتمالا دوپست دیگه در خدمتتون هستم .

+ نوشته شده در  پنجشنبه 13 مهر1385ساعت 1:19 قبل از ظهر  توسط الیکا ( لیلا )  | 

 

 

دیشب که دعوامون شد با همدیگه قرار گذاشتیم که تا ده شب  ( سه شنبه شب اینده ) سراغی از هم نگیریم  . از همدیگه قول گرفتیم که نه من بتو زنگ بزنم و نه تو بمن . امروز هم خیلی به این مسئله فکر کردم  . ولی هنوز بیشتر از چند ساعت نگذشته بود که دلم برای شنیدن صدات خیلی تنگ شده بود ولی باز هم مصر در انجام دادن اون قول بودم . تا اینکه ساعت ۸ یکدفعه نمیدونم چی شد که ........ . الان هم خیلی خوشحالم که بقولم عمل نکردم . مدام هم خندم به اون جمله ات میگیره که گفتی  ( میدونستم طاقت نمی یاری )  .

 

تنها دلیل من که خدا هست و این جهان زیباست

وین حیات عزیز و گرانبهاست

لبخند چشم توست

هر چند با تبسم شیرینت انچنان از خویش می روم که نمی بینمش درست

لبخند چشم تو در من وجود خدا را اواز می دهد

در جسم من تمامی روح حیات را پرواز می دهد

جان مرا که دوری از من گرفته است

شیرین و خوش دوباره بمن باز می دهد

حمید مصدق

+ نوشته شده در  سه شنبه 4 مهر1385ساعت 0:15 قبل از ظهر  توسط الیکا ( لیلا )  |