تبليغاتX
اخــــــــریــــــــن بـــــــرگ
تنها تو را ستودم / انسان ستودمت که بدانند مردمان محبوب من بسان خدایان ستودنیست
 

یک سال گذشت . خیلی زود و در عین یک چشم بر هم زدن . راستش رو بخواین دیروز سالگرد جشن عقدمون بود . تو جاده هم همش یاد سال گذشته و لحظاتی بودم که  درهمون ساعات و لحظات داشت طی میشد . عجب روزی بودا . دو ماه پیش هم که جشن گرفتیم و رفتیم سر خونه زندگی خودمون .روز نامزدی فکر می کردم که این جشن و همه دنگ و فنگاش بزودی بپایان می رسه و من از خواب بیدار میشم .  به شهرام زل می زدم و به خودم می گفتم که یعنی این می خواد همسر من بشه ؟!   

خداییش مجرد بودن کجا و متاهل بودن کجا ! تفاوتشون از زمین تا اسمونه .  خلاصه دیروز همش تو خاطرات گذشته سیر می کردم . یاد تموم اون احساساتی که در دنیای مجردی و متاهلی داشتم و دارم افتادم . تو اون لحظاتی که داشتن خطبه عقدمون رو می خوندن فکر می کردم شوخی مسخره ای هست که بزودی بپایان میرسه . نمی دونم چرا . باور نمی کردم . یه حس عجیب و کاملا غریب و جالبی داشتم . خندم گرفته . عجب لحظاتی بودنا . 

زیبا

تمام حرف دلم اینست :

من عشق را با نام تو اغاز کرده ام

در هر کجای عشق که هستی اغاز کن مرا

 

 

  

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 10 دی1385ساعت 8:16 بعد از ظهر  توسط الیکا ( لیلا )  |