تبليغاتX
اخــــــــریــــــــن بـــــــرگ
تنها تو را ستودم / انسان ستودمت که بدانند مردمان محبوب من بسان خدایان ستودنیست

اخرای مرداد یه سفر بهمراه خونواده رفتیم شمال اونم از نوع دریا کنار . خیلی خوش گذشت . بعد از ظهر ها هم همگی میرفتیم دریا ( مختلط ) و شبا تا دیر وقت لب ساحل بودیم و دوچرخه سواری می کردیم . منم که اند شنا کردن بودم . تا می رفتم تو دریا همه می یومدن طرف من و از شهرام اجازه می گرفتن که میخوایم خانمت رو غرق کنیم . اونم که انگار از خدا می خواست و می گفت اجازه ما هم دست شماست . می رفتم کنار شهرام سرمو میکرد زیر اب و می گفت منو اذیت می کنی ؟! الان غرقت می کنم و دوباره سرمو بالا می اورد و ....... خلاصه اون یه هفته هم خیلی باحال بود .

چند روز قبل ازنیمه شعبان هم رفتم بروجرد وازون طرف هم راهی خرم اباد شدم تا چند روز هم پهلو مامانم اینا باشم و بقول بهنوش بختیاری چند روزی اگر چه کم دوران پادشاهی گذشته رو لمس کنم  هر چند مامانم وادارم میکرد که مس بسابم ولی خوب هر چی باشه........ ۹ شهریور هم که تولد شهرام بود . براش مراسم کوچولویی تو ویلامون گرفتم و یه مقدار کوچولو مهمون دعوت کردم . تراس ویلا رو تزیین کردیم و کیک و بقیه بند و بساط تولد هم درکار بود  وشام هم ماکارونی درست کردم که تو تاریخ ثبت شد . بماند که چقدر سر همین ماکارانی خندیدیم . واقعا اونشب یکی از خنده دارترین شبایی بود که تابحال سپری کردم . بعد از شام هم سی دی گذاشتن و.....  . شهرام رو هم که بجز شب عروسی تابحال نرقصیده بود بزور وادار کردن که برقصه . اونم چه رقصی .

هفته گذشته هم که برگشتم تهران خلقم خیلی گرفته بود . اخه بعد ازین دو مسافرت که جمعمون جمع بود خیلی سخت  بود  که تنها بشم . امروز هم شهرام رفت بروجرد . احتمالا تا یکشنبه هم بر نمیگرده . دیدم فرصت خوبی هستش که بیام و یسر بوبم بزنم و یه سر و سامونی بهش بدم .

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 28 شهریور1386ساعت 4:12 قبل از ظهر  توسط الیکا ( لیلا )  |