|
تنها تو را ستودم / انسان ستودمت که بدانند مردمان محبوب من بسان خدایان ستودنیست
|

چند روزه که خیلی هوایی شدم . یاد گذشته ها بیش از پیش افتادم . راستش چند روز پیش که دفتر خاطراتم رو مرور می کردم که به جمعه ۲۵ بهمن ۸۳ رسیدم . تو اون صفحه یادداشت کرده بودم که چند روز قبلش که احتمالا ۲۰ یا ۲۱ بهمن ماه میشده یکی از دوستانم بنام نوشین رحمتیان که هم دانشکده ای من بودند بهمراه خواهرش و پدرش و مادرش در کرمانشاه بقتل رسیدند . پدر نوشین قاضی بودند که بر خلاف رویه گذشته یک پرونده مهم زمین خواری رو به ایشون میدن که بررسی کنه . در همین راستا چند نفر رو زندانی می کنه و با توجه به اینکه به اخطار های پیاپی اونها توجهه نمیکنه / ناجوانمردانه نصف شب بخونه اونا میریزن و به طرز بسیار فجیعی نوشین و خونوادش بقتل میرسن . اخرش هم متوجه نشدم که بالاخره سرانجام قاتلین اونا چی شد . دوستان کرمانشاهی اگه اطلاعی دارین لطفا منو هم در جریان بذارین .
تو دوران دانشجویی یه دوست خیلی صمیمی داشتم بنام زینب محمدی که بعدا ازدواج کرد و به ایلام رفت . نمی دونم چی شد که یکدفعه رفت و دیگه غیبیش زد . دیشب خواب مادرش رو دیدم . با مژگان امروز صبح تماس گرفتم و بهش گفتم . حالا قرار هست وقتی رفت خرم اباد به خونه اشون سری بزنه و ازونجا کسب اطلاع کنه .خیلی نگرانشم . خدا کنه هر جا که هست صحیح و سالم باشه و ما هم خبری از سلامتیش بدست بیاریم .
اگه دانشجو هستین / امیدوارم قدر این روزای خوب و دوست داشتنی رو بدونین چون بعدا حسرت این روزها رو قطعا خواهید خورد .خیلی وقتا میگم کاشکی میشد حتی برای یک روز هم که شده به اون دوران برگردم .
یکشنبه ۱۲ اسفند :
چهارشنبه گذشته یک مسافرت غیر منتظره رفتم . خیلی دوست داشتم دو روز تعطیلی رو یجایی بریم / ولی متاسفانه شهرام نمی تونست بیاد و بمن اصرار داشت که تو دوست داری برو . منم که دلم نمی یومد اونو تنها بذارم . تا اینکه چهارشنبه ظهر باهام تماس گرفت حالا که دوست داری میریم . تو اون لحظه احساس کردم که چقدر دلم برا مامان تنگ شده . یه سر رفتیم بروجرد سری به مامانش اینا زدیم و بعدش هم رفتیم خرم اباد سری به مامانم اینا زدیم ( لبخند ) .خرم اباد هم که جمعمون جمع بود .خیلی خوش گذشت . خدایا شکرت